تبليغاتX
اشکهای یخیمو پاک کن


اشکهای یخیمو پاک کن

روزمرگی های نیما

تو دانشگاه هم دختراش به چند دسته تقسیم میشدند و کسی که دلمو بلرزونه پیدا نکردم و همشون یک عیبی داشتند و اون عیب برای من خیلی بزرگ بود و بعضی هاشون که سیگاری باز و یا شیشه بازبودند و بعضی هاشونم خراب و فاسد بودند که هر شب خونه دانشجویی بعضیا می رفتند وبعضی هام که خوب و پاک بودند و خودشون را قاطی مسائل دوستی نمی کرد . بعضی هاشون هم چادری و خیلی مذهبی بودند و منم چند سال پیش عاشق دختر چادری و مذهبی بودم ولی به دلیل مسائلی کاملا شخصی از چادر و چادری بدم اومد و کلا از انسانی که خیلی مذهبی بود بدم اومد و این موضوش بر می گرده به این عقیدم که جای ایمان و اسلام آوردن کجاست و اسلام تعریفش چیه و نتونستم خودمو قانع کنم که مذهب تو کجای زندگی من جای داره و یا مذهبی در من ریشه داره یا نه .

 

 

چون دیگه من مذهبو به چادر و روسری دیگه نمی دیدم و به دله پاک طرف می دیدم و طرف مانتو و یا چادر بپوشه ولی پاک نباشه مفت نمی ارزه و وقتی که طرفش دله پاک داشته باشه و دستو دلش یکی باشه برای من دنیایی ارزش داره .

 

درسته نمازمو می خوندم و به خدا و قرآن ایمان داشتم ولی اسلام بازم برام تعریف نشد و نمی دونم اسلام چیه و من به عقیدم فقط خدا وقرآن و  بقیش چرته .

 

مگه نگفتن تو قرآن هر چی گفته بهش عمل کنیم ؟ گفته ایمان بیاورید و منم ایمان آوردم .

 

جواب منو کی باید بده ؟

 

کسی را پیدا نکردم که برام اسلامی که در ایرانه را تعریف کنه ؟

 

 

چیزهایی جاهایی خوندم و شنیدم در مورد اسلام و وقتی که دختر باکره ای را می خوان اعدام کنند چه اتفاقی شب قبلش براش میوفته وجودم می لرزه و از کشورم و از خودم که یک ایرانی ام بیزار میشم و هم بدم میاد .

 

بگذریم وارد جزییات نشیم .

 

سال 86 که برگه ی پست گواهیناممو گرفتم رفتم آژانس کار کردم و تو آژانس خیلی خوب کار می کردم و مسافران خودمو داشتم و زیاد از من خوششون می اومد مسافران و کلا بعضی هاشون از راننده جوان خوششون میومد و منم 3 روز تو هفته کلاس داشتم و بقیشو کار می کردم و حسابی دستم تو جیبم بود و مشکل بنزینم نداشتم چون ماشینمون سهمیه آژانس داشت و خیلی زیاد میومد گاهی اوقات و منم بقیشو می فروختم .

 

کم کم اعتماد مدیر آژانس بهم جلب شد و می گفت بیا این جا جای من بشین و چند ساعت من نیستم و در عوضش بهت ساعتی پول می دم و دیگه روزها میشد نمی اومد آژانس و آژانس دسته من بود و می گفت تو به جای این که با ماشین کار کنی و ماشینت اصطحلاک پیدا می کنه و همش ضرر میشه و بیا راحت بشین و من هواتو دارم و اونجا تو محیط آژانس با برو بچ همه رفیق بودم و هر کی از سرویسی خوشش نمی اومد نمی رفت و در کل همه می گفتند وقتی نیما اینجاست بهتره تا خود مدیر آژانس .

دیگه کلا با سیستم آژانس داری و مدیریت آشنا شده بودم و سریعا مشترکانی که اسمشون را می گفتند میشناختمشون و در کل خیلی تیز بودم و ناگفته نماند از یه مشترک خیلی بدم میومد که خونشون سمته پمپ بنزین گلشهر بود و وقتی که خودم می بردمشونم شروع می کردند با زنش سلام و صلوات و ...... که سرم درد می گرفت از این همه دعا و صلوات و هر وقتم زنگ می زد می گفتم ماشین نداریم .

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 22:10 توسط نیما | |

الیاس هم همینطور درجا می زد و دید نمی تونه درس بخونه رفت شبانه بخونه و سعید هم دیگه خیلی قیافه اش تابلو شده بود و هر کی می دیدش می فهمید که یه چیزی مصرف می کنه .

 

 

تو اون روزها خیلی احساس تنهایی می کردم و دوست داشتم با یکی از جنس مخالف دوست باشم و دردامو بهش بگم و بگم چه قدر به یه شونه هایی نیازمندم که تکیه کنم بهش و دردامو بهش بگم و از تنهایی هام بگم دیدم کسی طاقت موندن با این دله خستمو نداره و دوست دارم منو به معنای واقعی دوست داشتن می رسوند کسی ولی  تنها بودم،  دوست خوبی مثل الیاس داشتم که همیشه و همه جا با هم بودیم و ازش ممنونم که منو تحمل می کرد .

 

از دوستی های اینترنی بیزارم و همش بیراهه است و عشقی توش نیست .

 

دلم به اندازه ی تمام روزهای عمرم گرفته بود و هیچ راهی نداشتم جز زندگی کردن .

 

 

از طریق داداشم با وب لاگ نویسی آشنا شدم و شدم یه وب لاگ نویس و چون مجلس های حاج فرید می رفتم و یه خورده با عرفان و خدا آشنا شده بودم و تونستم عارفانه بنویسم و هیچ وقت دیگه پامو تو پایگاه بسیج نذاشتم  گفتم می رم چند ماه بیشتر خدمت می کنم و منت اینا رو نمی کشم که بگم بهم کارت فعال بدین و یه روز پژمان و علیرضا افلاطون داشتند تو وسط واگن ها بودند و علیرضا افلاطون داشته سیگار می کشیده  و حراستش می گیرتشون و پژمان کارت عادی بسیجی که داشته در میاره و یارو هم میگه اینو بذار در کوزه و پژمان هم همون جا کارتش را پاره می کنه.

دوستان خوبی تو بسیج داشتم و البته این دوستان تعدادشون بیشتر از چند نفر نبودند .

 

اینم بگم ما پول مترو نمی دادیم و به یه روشی راحت می رفتیم تو .

 

دیگه شروع کرده بودم به نوشتن و اونا رو تو وب لاگم می ذاشتم و بعد ها شروع به نوشتن رمانی کردم که دیدم خیلی زیباست و ارزش چاپ داره .

 

 با الیاس شبها درختی و امام زاده طاهر و حصارک و مالک اشتر را می گشتیم و یا بقول معروف متر می کردیم و بعضی از شبا هم با ماشین می رفتیم می گشتیم و صبح زود هم دو سه ساعت می رفتم مسافر کشی .

 

بیست و چهارم اسفند سال 85 بود که قرار بود برم قبض برق را بدم که ساعت 7 صبح رفتم دم خونه الیاس و گفقتم هم بریم یه دوری بزنیم بعدش بریم قبض برق را بدیم و الیاس گفت سرده و بیا ماشین را روشن کن با ماشین بریم و منم گفتم باشه و هم می گردیم تا ساعت 8 بعد می ریم پول قبض را واریز می کنیم و انداختیم رفتیم دهقانویلا و الیاس گفت بنداز بریم دم مدرسه نوروزی و گفتم باشه و رفتیم چند تا دختر آمار می دادند و منم بخدا بار اولم بود که می خواستم واستم برای دختر و داشتیم نگاشون می کردیم که دخترا گفتند کلان ( ماشین کلانتری ) و منم تا اونا رو دیدم از پشت دارن میارن در رفتم و اونا انداختند دنبالم ولی نتونستند منو بگیرن تا اینکه دم دبیرستان سایپا بودم که دیدم یه ماشین پیکان گشت پیچید جلوم و خواستم در برم که نشد و ماموره پلیسه نشست پشت فرمون و برامون نوشت که فرار و تعقیب و گریز و مزاحمت برای دختران و همراه نداشتن مدارک و ..... و نامرد تا جا داشت برای ما نوشت و ماشین را برد پارکینگ الغدیر و بعدش ما را برد پاسگاه مهرویلا و با گوشیم زنگ زدم و به بابا گفتم بیاد پاسگاه مهرویلا و بابام اومد و مدارک ماشین را آورد و لای مدارک بابام به افسر نگهبان پول داد و افسر نگهبان گفت تو چیکار می کردی تو ماشین و الیاس هم گفت من فقط سرنشین بودم ؛  یه نامه داد رفتیم شورای حل اختلاف که سر شیطون بازار بود و اونجا چون روزای آخر کاری سال بود گفتند باید سال بعد بیایید و بابام به اون زنه پول داد و یه فیش داد و گفت اینو بریزید و ظهر شده بود و باید می رفتیم خونه و بانکها هم بسته شده بودند و صبح اصغر ( شوهر عمم ) که ماشین خودش چپ شده بود و ماشین مستاجرشون را قرض گرفته بود و اومد دنبالمون و رفتیم خلافی ماشین را گرفتیم و بعد یک جریمه را داده بودیم که دوبله بازم اومده بود که کلا خلافی را ریختیم و بعد فیش به حساب شورای حل اختلاف را ریختیم و بعد رفتیم پاسگاه و حل اختلاف نامه دادند و رفتیم پارکینگ و ماشین را گرفتیم و اومدیم خونه و دم شوهر عمم گرم که خیلی با معرفته .

 

سال86 شده بود و برادرم با نامزدش اومده بودند خونه ی ما عید و یادش بخیر چه زود همه روزها گذشتند و من بی عشق داشتم وارد روزهای دیگر زندگی ام میشدم .

 

شاید باور نکنید دلم بعد اون عشق دیگه نلرزید و هیچ کس را به عنوان عشق دیگه نتونستم تو دلم راه بدم .

 

عید سال 86 بسادگی تمام شد و اصلا خوش نگذشت چون جایی نرفتم و من زندگی را می خوام با تفریحاتش نه این که روزم را شب کنم و منتظره روز بعدی باشم .

 

سیزدهم عید بود و همگی رفته بودیم و بازم اونجا هم خوش نگذشت .

 

به فکرم زد من که دیپلم دارم برم خدمت و دفترچشو گرفتم و واکسنامو زدم و از اون ورم دفتر چه دانشگاه گرفته بودم و تکمیلش کردم وپستش کردم  ، امتحان رفتم دادم و یه روز که منتظره جواب بودم و مطمئن بودم قبول نمیشم چون بخدا هیچ چی نخونده بودم و در کمال ناباوری دیدم برق قبول شدم و خیلی خوشحال شدم و رفتم آژانس پیش بابا و به بچه های اونجا هم روزنامه را نشون دادم که قبول شدم و بعدش گفتم بابا الیاس ( یکی از اقواممان است و این الیاسه دوست صمیمیم نیست ) هم قبول شده و بابا ماشینو داد بهم و رفتم به الیاس هم گفتم و فرداش رفتیم ثبت نام برای دانشگاه و همون روز ثبت نام کردیم و برگشتیم خونه و از فرداش کلاسام شروع شده بود و رفتم سر کلاس و یه حس غریبی داشتم تو اون شهر و صبح ها ساعت 6 راه می افتادم می رفتم و بعد کلاس می اومدم خونه میشد ساعت 8شب  و الیاس و پژمان می اومدند دنبالم و تا 10 شب هم با اونا می گشتم و بعد مثل جنازه خوابم می برد و صبح بازم می رفتم دانشگاه و چند روئز همین طور گذشت دیدم خیلی خسته میشم هی برم و بیام و با الیاس ( فامیلمون ) رفتیم یه شب بعد تموم شدن کلاس یه خونه اجاره کردیم و پشت تلفون با صاحب خونه که حرف زدیم گفت الا و بلا ماهی 60 تومن و تو دلم گفتم این مرده از اون نامرداس . و قولنامه را نوشتیم و ساعت شده بود 6 شب و شب خونه ی آقا مجتبی دعوت بودیم که رییس یکی از کلانتری های قزوین بود و اونجا یه شب موندیم و با هم حرف زدیم دیدیم شده ساعت 3 صبح و ما هم هنوز داریم با هم حرف می زنیم و الیاس هم خواب بود و بعد گرفتیم خوابیدیم و صبح بلند شدیم بعد صبحونه اومدیم کرج .

 

با بابام برای من رختخواب و .... آورد و صاحب خونه هم اون موقع اومده بود و یه مرده 60 ساله یا شایدم بیشتر بود .

 

تو دانشگاه زبان پیش بهم خورده بود و استادمون کرجی بود و خیلی بهم حال می داد و سر کلاسم زیاد با ما خوش و بش می کرد و استادای دیگمون کامران رحمانی هم حرف نداشت و زیاد گیر نبود و هیدرولیک پنوماتیک باهاش داشتم و یقیه ی استادا هم بد نبودن ولی خوب هم نبودند .

شب با الیاس داشتیم بیرون می گشتیم که سر اختر همون ماموره که ما رو گرفته بود رفتم جلو گفتم منو یادت میاد دیروز منو گرفته بودی و .... گفت آره گفتم ماشینو آزاد کردیم و داشت آتیش می گرفت نامرد .
نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 0:36 توسط نیما | |

با این وجود خیلی دوست داشتم فاطمه مال من باشه ولی یه عشق دوران نوجوانی بود و باید باهاش کنار می اوئمدم و هنوز هم نامه هایی که به من داده را دارم و یادگاری نگهش داشتم چون اون اولین کسی بود که تونست دلمو بلرزونه و الان که چند سال می گذره از این موضوع کسی نتونست منو عاشق کنه و اینم می دونم انسان فقط و فقط یک بار عاشق میشه و دیگه قلبش نمی لرزه ولی من منتظره لرزشی دوباره ام .

بگذریم عشقش خیلی داغونم کرد و الان امیدوارم هر جا که هست با شوهرش خوشبخت بشه .

یادش بخیر طرف محل اونا مسافرکشی می کردم ولی عشقه دورانه نوجوانی خیلی پاک و سادس و خیلی چیزها را ساده می گیرن و الان می فهمم که زندگی و حتی نفس کشیدن هم باید رو قانون و منطق خودش باشه و عشق هم منطق خودشو داره و رو بچگی نمیشه عاشق شد و موند و پایند بود و انسان ساخته شده که این غمها را تجربه کنه .

یاد حضرت مسیح افتادم که می گفت اونی که تو زندگی رستگار میشه که در زندگی 2 بار متولد بشه و من این دو بار رو تو عشق می بینم یک عشق اول و دوم عشق ابدی .

تلخی عمر بشر هم همه از سر بی تجربگی است و به نظر من تا تجربه نباشه شیرینی لذتی نداره .

راستی یاد خدابیامرز روح الله نامداری افتادم که بچه محلمون بود و یه شب داشتیم قدم می زدیم که دو تا خانم  رو دیدیم که یه پیکان مدل 48 خسته براشون بوق زد و روح الله هم داد زد و گفت تو داری برای اینا بوق می زنی تا سوارشون کنی من حاضرم اینا رو پیاده کول کنم و یاد روح الله بخیر که با ماشینش رفت زیر خاور .

تو دبیرستان سال 84 یه دبیر داشتیم که اسمش آقای ابراهیمی بود و بچه خوانسار بود و خیلی آدم خوبی بود و بچه های سوسول مدرسمون خیلی زیر آبشو می زدند پیش مدیر دبیرستان ولی من هیچ وقت زیر آبشو نزدم و خیلی دوسش داشتم و خیلی آدم خوبی بود و خیلی چیزها ازش یاد گرفتم و یه دبیر دیگه داشتم که خیلی تخس بود اسمش طهماسبی بود و نامرد خیلی با من لج بود و انگار ننشو کشته بودم و چون سر کلاس شوخی موخی می کردیم و اونم خیال می کرد من باعث سر صدام گیر می داد به من که حالم ازش بهم می خورد و یه روز که داشتم مسافر کشی می کردم و سوارش کردم گفتم چرا هی منو می ندازی و گفت مگه شما قبول نشدید و منم گفتم نه و گفتم نمرتو می دم ولی در کل خیلی نامرد بود .

 یه دبیر داشتیم اسمش موسوی بود و مبانی کامپیوتر درس می داد بهمون خیلی حال می داد و تو کلاس بولوتوس بازی می کرد و می گفت بچه ها تو گوشی هاتون چیا دارید و برام سند کنید و یا بدید نگاه کنم و امیدوارم هر جا هست موفق باشه .

تابستون سال 85 کار ورزی باید می رفتم که جور شد و رفتم سرم سازی رازی تو حصارک و خیلی تو اونجا بهم خوش گذشت و با دستگاههای زیادی آشنا شدم و من تو کارخونه برق اونجا بودم و باید 240 ساعت کارورزی می رفتم که مخ یارو زدم و فقط 10 روز کامل  رفتم و دمش گرم برگمو امضا کرد و اونجا خیلی خوش بودم .

با این اوصاف سال 85 دیپلممون را گرفتیم و خیلی خوشحال بودیم ولی الیاس و پژمان همش در حال درجا زدن بودند و شهریور سال 85 خواهرم ازدواج کرد و و از دامادمون خیلی بدم میاد و نمی دونم یه طوری است و خیلی پر رو هست و از آدمهای پر رو و قدر نشناس بدم میاد و تو خیلی جاها کمکش کردم حتی شب عروسیشم کمکش کردم و پول بهش قرض دادم ولی تو یه جا خیلی بهم نامردی کرد و حالم ازش بهم خورد الان دنیا رو هم به من بدند دوستش ندارم چون انگار خنجری کرد با کاراش تو قلبم ولی به خاطر خواهرم احترامشو دارم .

 سال 85 برای خودم یه خط و گوشی خریدم که خدایی گوشیم جدید ترین مدل گوشی بود و هر کی می دید حال می کرد .

سال 85 بعد اینه دیپلمم را گرفتم و با الیاس بودم و البته با سعید تو کار آرایشی بهداشتی هم بودیم و گاهی اوقات هم مسافر کشی می کردیم .

با الیاس و پژمان مسجد هم می رفتیم و بعد ها سعید هم با ما مسجدی شد و تو اونجا با حاجی شیکم گنده ( سید امین ) آشنا شدم و بعدها با هم صمیمیتمون بیشتر شد و بیشتر اوقات که برای نماز می رفتم مسجد و می رفتم پیش حاجی شیکم گنده و با اون یه جا نماز می خوندم و خیلی دنباله کارت فعال رفتم و فرمانده پایگاه می گفت باید موهاتو کوتاه کنی و با آستین کوتاه نیایی و منم تو مغزم اینا جای نداشت و گاهی اوقات که با ماشین می رفتم پایگاه و ماشین را می بردم تو و اندی می نداختم بالا و آخرش هم بهمون فعال ندادند ولی مسجد می رفتم و پیش حاجی شیکم گنده نماز می خوندم .

 

نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 23:32 توسط نیما | |

بعد از فوت مادر بزرگ فضای خونه خیلی دلگیر بود و یادمه برف اومده بود و برای مراسم سوم و هفتم تو خونه ی عمه ام مراسم را برگزار کردیم و  پسرخاله ی مادرم آشپزی می کرد و غذا درست کرده بود و مراسم هم تموم شد و من رفتم باز مدرسه ولی خیلی دلتنگ بودم ولی باید فراموش می کردم ولی نمی شد .

 

مدرسه ها تعطیل شده بود شده بود و  من مشغول کارکردن مثل سابق بودم و با مجید زرد آلو شریکی کار می کردم و بعد وحید جنگل هم با ما اومد تو کار که سوسول بازی در میاورد و می گفت که بو دود می گیرم و دستام سیاه میشه و دستام می سوزه و فقط چند سری با ما کار کرد ولی با مجبد زرد آلو زیاد کار کردم .

 

28 تیر 81 بود که من و خواهر کوچیکم خونه بودیم که یه مشتری اومد برای خونمون و انگار خوشش اومده بود و خونه ما را دید و پسند کرد و شب منو بابا رفتیم بنگاه و خونه را فروختیم و وقتی که اومدیم خونه و گفتم خونه را فروختیم خواهرام خیلی خوشحال شدند ولی من خیلی ناراحت شدم چون بزرگ شده ی این محل بودم و با بچه محله هامون خورده بودم زمین و بلند شده بودم و دل کندن از همه چی  برام سخت بود ولی باید می رفتیم . چهل و پنچ روز مهلت گرفته بودیم که اونجا را تخلیه کنیم . و اول رفتیم سمته عظیمه خونه بخریم و بعد رفتیم حسن آباد و آخرش تو 45متری گلشهر خونه خریدیم .

 

اسباب کشی کردیم اومدیم خونه جدیدمون.

 

سهراب هم آخرای تابستون بود که سوار موتورش بوده و ماشین می زنتش و می میره و اون شب مصطفی ساعت 11 اومد دنبالمون و من و مامان و بابا رفتیم خونه ی بابای سهراب و من آخرای شب رفتم خونه ی عموم خوابیدم .

 

و اولین دوستی که پیدا کردم سعید بود و از من یه سال بزرگتر بود بعدها با هم صمیمی تر شدیم و پدرش تولیدی داشت و بیشتر خونه اونا می رفتم و مدرسه هم تو دهقانویلا می رفتم و همیشه وقتی تو کوچه را نگاه می کردم یه پسر اسکول با بچه های کوچک توپ بازی می کرد و بعد ها وقتی رفتم مدرسه دیدم همکلاسیمه و با هم دوست شدیم اسمش حمید بود که آی کیشون پایین بود و خیلی خالی بند بود شدیدا .

 

اون سال با بچه های زیادی رفیق شدم از جمله  میریوسف و محسن نجفی و بچه های دیگه ی محل .

 

بیشتر مواقع با سعید غلامیان بودم و یادمه اون عشق پولدار شدن داشت و رفتن به خارج که اونو آورذم تو کار و با هم سیم می سوزوندیم .

 

کم کم داشتم غم هامو فراموش می کردم و عید سال 2138 بود که دوم عیدش بود فکر کنم که پدر بزرگم اومد خونمون و بهم یه 100 تومنی داد و پدر بزرگم با این که روستایی بود ولی واقعا فهمیده و منطقی بود و حرفهاش را باید تو ذهنم حک می کردم ولی افسوس که نتونستم .

 

27 فروردین بود  فکر کنم که از مدرسه اومدم و مادرم رفته بود حصارک خونه ی داییش چون فوت شده بود و مراسمش بود و من وقتی رفتم خونه فضای سنگینی تو خونه حکم فرما بود و گفتم چی شد و خواهر بزرگم گفت حال آبا بد شده و بابا بردتش دکتر و نگو که آبا ( پدر بزرگم ) فوت کرده و مصطفی پسر عمم اومد دنبالمون و رفتیم دنباله مامان و از اون ور رفتیم خونه ی عموم و ما تا رسیده بودیم غسلش داده بودند و  دفنش کرده بودند و جالب اینجاست که پدر بزرگم نماز ظهر و عصرش را خوانده بود و بعد نهارش را خورده بود و گرفته بود خوابیده بود و همون جا فوت کرده بود  و آبا فقط پیش یک دکتر می رفت اونم دکتری به نام طلایی بود و جالبتر اینه که کنار مزارش یک شیر آب هست و من هر موقع می رم اون ورا و سر قبر آبا که می رم قبرشو می شورم .

 

برای مرگ آبا گریه نکردم چون می دونسنتم جاش خیلی خوبه و آدم خیلی خوبی بود و خدا بیامرزتش ولی بابام خیلی گریه می کرد .

 

بگذریم مراسم تموم شد و چهلمش هم تموم شده بود .

 

یادمه پسر ، پسر خاله ی مامان هم تو شمال تصادف کرد و مرد .

 

اون سال تابستونش با سعید کار کردیم و تنهایی هم خیلی کار کردیم و با بابام رفتیم کردستان پیش اقوامش .

 

باز سال تحصیلی شروع شده بود و من وارد مرحله ی جدیدی شدم و تو یه مدرسه ای رفتم که معروف به هتل سایپا بود و خیلی حال داد و واقعا هم مثل هتل بود و هر کی هرکی بود .

 

اوایل مهر ماه بود که سعید خونشون را عوض کردند و رفتند دهقانویلا و منم بعد از مدرسه می رفتم خونشون و زده بودیم تو کار کامپیوتر .

 

وضعمون خوب نبود و بد هم نبود و خدا رو شکر .

 

سعید دیگه دبیرستان نمی رفت و من همیشه بعد از ظهری بودم تو دبیرستان و اون صبح ها می اومد دنبالم و تو راه پله ما سیگار می کشید و می گفت می خوام برم خارج و اونجا درس بخونم و خودش خودش را سر کار گذاشته بود.

 

اون سال ترم اولش روفوضه شد و با عموم رفتیم کارنامه اش را گرفتیم و همش افتاده بود و عموم وقتی یادش می افته که برای سعید رفته بود کارنامه بگیره خیلی می خندید .

 

سال 83 شده بود و سعید زده بود تو کار لوازم آرایشی و بهداشتی و با هم کار می کردیم و موقع مهر ماه شد و من باید می رفتم دبیرستان و دیگه با سعید روابطم کم شده بود و سعید قرص ترامادول می خورد و شده بود معتاد قرص ترامادول .

 

با دوستای دیگرم دیگه می گشتم به نام پژمان و الیاس .

 

آخرای سال 83 بود و تو راه دبیرستان با دختری از جنس عشق دوست شدم و به هم نامه می دادیم و روزها ساعتها با هم حرف می زدیم که افسوس این دوستی دووم نیاورد و خواهرش فهمید و بینمون جدایی انداخت .

و از آشناهاشون شنیدم که نامزد کرده به یه بسیجی شیکم گنده .

 

و فروردین ماه 84 از هم جدا شدیم ولی افسوس که عاشقش بودم .

 

ای عشق که چه بلاهایی که به سر آدم نمیاری .

 

بعد اون دختری به دلم ننشست و عاشق هیچ کس نشدم و کسی نتونست دلمو بلرزونه .

 

چسبیده بودیم به درس و درس می خوندیم و  اردیبهشت سال 84 بود و سعید را دیدم که حالش خیلی بد شده بود و با یه دختر رفیق شده بود و می خواست بگیرتش .

 

تابستون سال 84 بابام یه ماشین صفر خریده بود و عشقه من شده بود ماشین بابام  و بیشتر با ماشین بودم و بابام شبا می داد تا سوار شم و گاهی اوقات هم ماشین را می پیچوندم و می رفتم دور می زدم .

 

گاهی وقتا هم صبح ها با این که گواهینامه نداشتم ،  می رفتم تو خط میانجاده – قلعه شنبه کار می کردم .

 

درسامم خوب می خوندم و تنبل نبودم .

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 15:19 توسط نیما | |

تو مقطع پنجم دبستان آپاندیسم ترکید و عمل کردم و یک ماه نرفتم مدرسه ولی اون سال با معدل خوبی قبول شدم . تابستان همون سال بابام با قرض و قوله برام یه دوچرخه نو خرید و پشت بند من وحید جنگل هم دوچرخه خرید و یادمه دوچرخه ام را خیلی دوست داشتم و با خودم می بردم حموم و می شستمش و دوچرخه ام حسابی برق می زد و اون سال هم بابام یه پیکان مدل 59 با شوهر  عمه ام شریکی خریده بودند باز  و ماشینمون خدایی خیلی خوشگل و ناز بود و  رنگش آبی آسمانی بود و هر وقت که بابام میاورد ماشین را دم در می گرفتم می شستمش تا برق بزنه .

 

دیگه رفتم اول راهنمایی و وحید جنگل هم باز تو مدرسمون بود ولی خلیل لطفی از محل ما رفته بودند و فرشاد هم داداشی به اسم کیانوش داشت که ماشین زدش و اینا هم از محل ما رفتند کرمانشاه .

 

دلم خیلی به حال فرشاد سوخت چون هیچ کسو تو اطراف خودشون نداشتند و یادمه یه روز غروبه دلگیری از محل ما رفتند .

 

دیگه وقتی رفتم اول راهنمایی با افتخار می گفتم بچه کجام و با افتخار می گفتم .

 

روزها می گذشت و منم بیشتر با دانیال رضایتی زرنگ کلاسمون دوست شده بودم و بیشتر با اون و داداشش بودم .

 

دوست داشتم کار کنم و برای خودم و از بابام پول نگیرم که روشی یاد گرفتم و دوستی دارم که عموش مغازه داشت و تو اون مغازه سیم روکش دار بود و منم اونا رو از عموش می خریدم و روکش هاشو می سوزوندم و یه سودی می کردم و کار خوبی بود و خوشم میومد و از هیچ چی بهتر بود .

 

 

مادر بزرگم اون سالها مریض شده بود و فهمیدیم آلزایمر داره و کلی براش دایی ام خرج کرد و هر روز حالش بد تر از دیروز میشد و مادر بیچاره ام چون تنها دخترش بود ازش مراقبت می کرد و یه شب مادرم داشت با خواهرام حرف می زد و گفت باباتون زنگ زده گفته بیا مادرتون را ببرید آسایشگاه تا زنم کمتر خسته بشه و از بابام بدم اومد چون داییم اون وقتها که مادر بزرگم خونه ما بود هر هفته که گاهی میومد بالای 10 کیلو مرغ و ..... می خرید تا به مادرم بابام نگه مادرت مزاحمه .

 

تو دلم گفتم بابا تو هم یه روز پیر میشی و منم باید وقتی پیر شدی ببرمت آسایشگاه ؟ این بی مرامی نیست .

 

با داییم یه شب بیرون رفتیم و گفت اگه کمک کنی تا مادرم بتونه راه بره ( آخه دیگه باهاش نایی هم برای راه رفتن نداشت ) ماشینمو می دم سوار بشی و منم کمکش می کردم ولی نشد .

 

مادر بزرگم دیگه داشت نفس های آخرش را می کشید و توانی نداشت و کنترل خودش را از دست داده بود و الان که یادش میوفتم اشک تو چشمام جمع میشه که چرا قدرشو ندونستم و چشم های آبی زیبایی داشت و واقعا خدا گلچین می کنه و خوبا رو زود می بره و هر کی به نحوی می ره . دیگه نفس هاش توش خر خر بود و سخت نفس می کشید و مادرمم خیال می کرد که گلوش چرک کرده نگو دیگه آخرای خطه و باید بره .

 

یادمه یه روز جمعه بود 25 / 8 / 80 که داشتم از ویدیو داریوش آهنگه مادر را نگاه می کردم و خواهر کوچیکم هم خوابیده بود و مادرم هراسون اومد اتاقی که ما بودیم و گفت نفس نمی کشه و خواهر بزرگم نگاه کرد و دید قلبش نمی زنه و اشک تو چشمام جمع شد و بهم گفتند برو مخابرات و رفتم به خونه اقوام زنگ زدم و به داییم زنگ زد و با زن دایی نامردم اومد و بعد رفتم خونه عمه ام و بابام اونجا رفته بود و به اونا گفتم و با اونا اومدم خونه که غروب شده بود و با عموم رفتیم تلفن سکه ای زنگ زدیم به آمبولانس ( مرده کش ) و  تو راه داداش وحیدم را دیدم  هنوز اون نمی دونست که مرده و داشت با حسین دوستش حرف می زد و با صدای بغض کرده گفتم که مادر بزرگمون مرد . ما هم رفتیم بهشت سکینه تو کمال آباد و اونو گذاشتند تو یخچال و برگشتیم . داداشم خیلی گریه کرد و حالش خیلی بد بود و شب حال داداشم بد شده بود و به پسر بحجت خانوم گفتم و داداشمو داییم برد دکتر و سرم بهش وصل کردند و برگشتنی هم باز همسایمون اونا را آورد و پولم از داییم نگرفت . شب خونمون خیلی شلوغ بود و شب خوابیدیم و ساعت شوهر خاله ی مادرم  مینی بوسش را هم آورده بود و اقوام مادرم هم اومده بودند و رفتیم تا مید را تحویل بگیریم و بعد اونو رفتیم امام زاده عبد الله قبر کردیم و داداشم سر قبر گریه خیلی کرد یادمه . بعدش با مصطفی پسر عمه ام رفتیم برای من چند روز مرخصی گرفت و گفت مادر بزرگش مرده و نمی تونه بیاد .

 

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 22:57 توسط نیما | |

وای کودکی من یادت بخیر و دلم برای تک تک لحظات و دوستانم تنگ شده و هنوزم  وقتی به محله قدیممون می رم دوستانمو می بینم و خیلی از اونا رفتند ولی کوچه هاش برام بوی بچگی هامو به همراه میاره .

یادمه سال 73 بود که خواهر بزرگه ام دانشگاه سراسری قزوین قبول شد .

یه بابا بزرگ داشتم که پیر مردی خوبی بود و دلش دریایی بود و تو جیبش پولی بود همیشه به من می داد یادش بخیر و خدابیامرزتش .

 

یادمه وقتی آمادگی می رفتم موقع رفتن و برگشتن از آمادگی زنگ تمومه خونه ها می زدم و در می رفتم و چه حالی می داد .

 

یه روز داداشم اومد دنبالم از آمادگی تا منو ببره خونه و مربیمون گفت این داداشته ؟ گفتم نه این آقا اومده منو بدزده .

چیزی هم که از کودکیم یادم میومد اینه که زیاد می چرخیدم .

یه سه چرخه داشتم که با وحید جنگل باهاش بازی می کردیم که یه روز با هم افتادیم با سه دوچرخه رو زمین .

سال 73 یا 74 بود که داداشای فرشاد چپ چس که اسمشون بهنام و بهزاد و کیاوش بود سر نونه خشکی با بچه های شهباز دعواشون میشه و احمد  ( یه بسیجی بود تو محلمون ) میاد اینا رو جدا کنه و  وسط دعوا شهباز با آجر می زنه احمد را میکشه من یادمه سرش شکست و افتاد وسط جوب آب .

شهبازم از اون موقع زندانه و خانوادشون از محل ما رفتند .

همیشه دوست داشتم اون موقع ها برم استخر ولی نمی تونستم هم پولشو نداشتم و هم اجازشو که برم ولی تو حموم را درب آبشو می بستم و اوجا آب که یه کم جمع میشد با خودم آب بازی می کردم .

تابستون سال 74 بود که روستای پدرم و مادرمو دیدم که خیلی زیبا بود و با عمه هام رفتیم و شوهر عمم مینی بوس داشت اون موقع ها و خیلی خوش گذشت و اولین بار بود که رودخونه می دیدم و خیلی ذوق زده بودم و شاد و همیشه عشقه رفتن به روستا را داشتم و عشقم شد اون روستا و رودخونه .

سال 74 بود که رفتم دبستان و دبستانمون تو خیابون بهار بود و وقتی من ثبت نام کردم وحید جنگل و خلیل لطفی هم ثبت نام کردند .

یادمه با هم می رفتیم دبستان  و اصلا هیچ وقت گریه نکردم موقع مدرسه .

معلم کلاس اولمون خانم خانم نظری بود و خیلی ماه بود و اون بود که راه را به من شون داد .

تو  زندگی .

تو دبستان زرنگ نبودم و تنبلم نبودم و شاگرد اول هم نبودم و شاگرد اولمون امیر شاه میری و دانیال رضایتی  بود و همیشه با بچه درس خون ها حال نمی کردم و بیشتر با بچه های خنگ حال می کردم .

یه هم محلی داشتیم که اسمش آرش بود که یه روز باباشو بردند جاده چالوس و نمی دونم سر چه اختلافی دوستاش کشته بودندش .

یه دوستیس هم داشتیم که اسمش حسین بود که کلاس دوم یا سوم بودیم با خانوادشون رفته بودند شمال که تو راه تصادف می کنند و باباشون فوت می کنه .

یادمه مادرم یه دایی داشت که اسمش آقا جان بود و آدم خوبی بود .

دایی ام  زبان انگلیسی تدریس می کرد و خونشون قزوین بود اون موقع ها و همیشه میومد به خونه ی ما زیاد سر می زد چون مادرش  همیشه خونه ما بود و خونه ای نداشت و خدابیامرز همیشه دوست داشت خونه ای برای خودش داشته باشه که این آرزوش تحول پیدا نکرد و همیشه می گفت اگه خونه داشتم برات لواشک درست می کردم و می دادم بهت . ولی حیف که داییم نمی تونست برای مادر بزگ خونه بگیره و خیلی دلم به حالش سوخت و از عمق وجود دوستش داشتم و برام یک اسطوره ی عشق بود و پاکی ، تصمیم دارم برای عید که که پول خوب دستم اومد برم یه سنگ قبر خوب بگیرم و بدم عکسشم روش بکشند و یه درخت کنار قبرش بکارم .

تو دبستان  دوستانم از هم پارگی های خودم بودند و اکثر بچه های اون دبستان بچه های جاهای خوب کرج بودند و منزل ما چون جای بدی و چون روم نمی شد ،  به کسی بگم بچه کجام چون برداشتشون  این بود که من جای بدی زندگی می کنم حتما بی فرهنگو بی ادبم .

 

بابام یه پیکان 57 کرم با شوهر عمه ام خریدند  سال 76 یا 77 بود و حسین پسر حاج طالبی تو خط محل خودمون باهاش کار می کرد و منم عشقه رانندگی بودم و حسین یه روز منو با گاز و ترمز و دنده آشنا کرد یادمه طرفای عید بود و بابام و حاجی رفته بودند جایی و منو حسین تو ماشین بودیم و منو با ماشین آشنا کرد و دو سال بعد ماشین را فروختیم .

 

داداشمم سال 77 دانشگاه می رفت اون موقع ها و شیراز دولتی قبول شد و گفت نمی رم دوره و کرج آزاد قبول شد و رفت و اونجا و مهندسی مکانیک را اونجا گرفت .

 

نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 23:10 توسط نیما | |

سلام :

 

انسان نباید هیچ وقت گذشتشو فراموش نکنه و بدونه کی بوده و چی شده .

توی یکی از محله های پایین شهر کرج بدنیا اومدم و که وقتی اسمش میاد همه خیال می کنند طرف خلافکاره و من  شدم بچه اونجا .

به گفته ی مادرم من ساعت 12 ظهر مورخ 27 تیر 68 بدنیا اومدم توی بیمارستان کمالی کرج .

 

توی یه خانواده ای که پدرم یه کارگر شرکت بود و دو تا خواهر که یکی متولد 54 و دیگری 60 بود و برادری که متولد 57 بود و خیلی درس خون بودند بدنیا اومدم .

مادرم زنه خوبی بود مهربون و دوست داشتنی و ستودنی .

پدرم خیلی ماهه و تا حالا یاد ندارم یه بار منو زده باشه و خیلی زحمت کشه.

مادر بزرگی داشتم که وقتی یادش میوفتم گریم می گیره چون زن داییم خیلی اذیتش می کرد و وقتی زن داییمو می بینم یاد غم های مادر بزرگم میوفتم و ازش متنفر میشم و تو دلم تنفر موج می زنه از دیدنش و هیچ وقت از اومدنش به خونمون خوشم نیومده ولی احترامشو نگه داشتم .

توی بچگی یه رفیق داشتم به اسم وحید جنگل که فرشاد اسمشو گذاشته بود وحید جنگل ؛ چون موهاش خیلی بلند بود .

 تو بچگی تو حیاطمون تو یه گوشش یادمه همیشه سبزی و گل می کاشتم .

عشق جوجه بودم و همیشه دنپایی  پاره می دادم و جوجه می گرفتم و هیچ کدوم از جوجه هام هم هیچ وقت بزرگ نشدند .

عشق ماشین هم بودم و همیشه پیک نیکی که روش غذا درست می کردیم را می چرخوندم سرشو و مثلا  رانندگی می کردم تو ذهنم باهاش .

تو بچگی با فرشاد چپ چس زیاد می گشتم و با اون خیلی جاها می رفتم و بچه شری بود .

تو محلمون هم یه خانواده بودن که همه ی پسراش تریاک فروش بودند ولی همیشه تو چهرشون غم خاصی بود و داداش کوچیکشون با داداش من همکلاسی بود .

یه عمه ی خوب هم داشتم که خیلی می رفتم خونشون و مرغ و خروس زیاد داشت و یادمه یه خروسشو داد به من و بابام سرشو برید و آبگوشتو خوردیم یه روز نهار .

روبروی خونمون هم یه مغازه بود که سکینه خانوم و اسد آقا توش بودند و جفتشون پیر بودند و من همیشه قرضی ازشون بستنی یخی می خریدم .

یه بچه محل دیگه هم که بچه ی خوبی بود اسمش خلیل لطفی بود و همیشه دماغو بود و کثیف .

یه همسایه داشتیم که دو تا دختر داشت و با دخترش که همسن من بود دوچرخه بازی می کردیم با دوچرخش و با مادرشون من خیلی خوش بودم طوری که الانم که الانه شوهرش می گه فلانی را هنوزم دوست داری ( منظور زنشه ) .

دیگه بیشتر بچه محلامون نرمال نبودند و نونه خشکی می رفتند و مادرم نمی ذاشت باهاشون بگردم و بیشتر با همین همسایه ها بودم .

بابام یه دوستی داشت به نام حاج امیر که یه پسر داشت که از من خیلی بزرگتر بود و اسمش حسین بود و من یادمه تو دوران کودکی مغازه اونا می رفتم و حسین خیلی دوستم داشت و منم حسین را خیلی دوست داشتم .

یه پیر زن تنها هم تو محلمون بود که اسمش ننه افسانه بود و همیشه من تو کنارش بودم و لواشک درست می کرد و به من همیشه لواشک می داد و منم عشقه لواشک بودم .

کودکیم تو همین احوالات گذشت و یادمه منو فرستادند آمادگی یگانه تو خیابان فروغی و یه همکلاسی دختر داشتم که اسمش شقایق کلانتری بود و فقط از اون خاطرات اسمش یادمه .

تو بچگی خیلی شیطون بودم و یادمه بند انگشتم لای در موند و نصفه بند انگشتم پرید .

دستمو یه بار زیر چرخ خیاطی دوختم و هنوزم یادمه .

 

نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 0:25 توسط نیما | |


Design By : Night Skin